آهنگ بسیار زیبای طاقت بیار رفیق از سیاوش قمیشی منتشر شد



طاقت بیار میشه شنید ، خندیدن دلخواه رو
تو زنده می مونی رفیق ، طاقت بیار این راه رو
طوفانُ پشت سر بذار ، اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه، فردا پر از آزادیه
طاقت بیار رفیق، دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار فیق ، خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق ، ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق ، داریم میرسیم
دنیا اگه تاریک شد ، دستای فانوسُ بگیر
با من بیا با من بیا ، چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوز برف رو ، آهسته پشت سر بذار
امروز وقت خواب نیست ، ما با همیم طاقت بیار
طاقت بیار رفیق ، دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار فیق ، خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق ، ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق ، داریم میرسیم
طاقت بیار رفیق...
رفیق...
برای دانلود آن به سایت طرفداران سیاوش قمیشی مراجعه کنید
سالروز در گذشت شاعر شبانه ها ؛ احمد شاملو ؛ گرامی باد

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست
و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست
غبار تیره تسکینی برحضور وهن
و دنج رهایی برگریز حضور
سیاهی بر آرامش آبی
وسبزه برگچه بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست
تقدیم به روح سبز خسرو شکیبایی

سلام!
حال همهی ما خوب است .
ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دور...چقدر دور شدی خیال محال.
یک سال مگر چقدر است؟
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
خبرت هست چه شده ....؟!؟!
آن روز که تو رفتی،باز آسمان آبی بود. باز تمام شهر خلوت بود.خاموش به رساترین شیونِ آدمی،گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بیقرار.
جمعه تو را از روزهای هفته ی ما ربود. از دل دل کردنهای هامون تا ترانهی دلنشین خواهران غریب،پری وکیمیا.
همسفر همیشهی عشق ...روحت سبز .
راستی حالا بگو نشانی خانهات کجاست؟یادت هست؟ گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز.همان کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر است.
آشنا آمدی و غریب رفتی! اما ما که خوب میشناسیمت.
نان و نمک مرگ را خورده ای که باز نمی آیی !اگر نه، حرمت نگاه می داشتی و از شیشه ی قاب رد می شدی
به خاطر ما که جوانی مان در تصویر تو قاب شده بود
تو به اندازه ی ما عاشق بودی -به اندازه ی ما ساده لوح.ناشکیبا می دانیم-باز نخواهی آمد-ما همه می دانیم.اینکه یک سال است! تمام عمر را...ما داغدار یکی از خودمانیم
دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ تیرماه نخواهیم گرفت.
میدانیم به سروقت خدا رفتی.گفته بودی به دیدار کسی میروی در آن سر عشق.
حالا دیدارِ ما به نمیدانم آن کجای فراموشی. دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین.تا تو باور کنی که دیگر ملالی نیست!
آری ملالی نیست... ؟!
من از تو آموختم , خانه باید سبز باشد!
من از تو آموختم , خانه باید پر از عشق باشد!
من از تو آموختم , خانه بی اعدالت ویرانه است!!
من از تو آموختم...
خانه باید همیشه رنگش سبز باشد !
نه.یادمان نرفته! نامه باید کوتاه باشد. بی حرفی از ابهام.
از نو برایت مینوسیم:
حال همه ی ما خوبست
اما تو باور مکن...
منبع : بیاد هامون سینمای ایران
یک سال از پرواز خسرو شکیبایی گذشت و من و ما ، رفتن او را باور نداریم و مگر ما می توانیم هنرمندی را که در ژرفترین جایگاه خاطراتمان ، از او و هنرمندیش ، از او و صدایش خروار خروار خاطره ی عاشقانه داریم ، به این زودی ها فراموش کنیم و از آن گذشته رفتنش را باور کنیم ، او زنده است ، همانطور که برای عاشقان بابک بیات ، بابک بیات زنده است و هیچ وقت نخواهد مرد .
اما امروز می خواهم از فیلم شگفت انگیز خواهران غریب بنویسم . می گویم شگفت انگیز چون وقتی چند روز پیش ، تلویزیون این فیلم را نشان داد ، من پرت شدم به 14 سال پیش و سینما جمهوری ( که در آتش سوخت ) و آنقدر با دیدن این فیلم تازه شدم که به فکر نوشتن این یادداشت افتادم .
1374 سالی است که این فیلم ساخته شد . سالی که هنوز جریان رسمی موسیقی پاپ با "من زمینم تو باهار" خشایار اعتمادی آغاز نشده بود . اما از سال 71 آرام آرام موسیقی پاپ دربعضی ترانه ها که آن روزها – و هنوز هم با ادبیات خاص صدا و سیما – سرود نامیده می شد ، شنیده می شد . فیلم خواهران غریب که پرفروشترین فیلم آن سال بود پر بود از ترانه – سرودهایی پاپ که همگی ساخته ی یکی از بزرگان موسیقی پاپ ، ناصر چشم آذر است . رقص یا حرکات موزون چیزی بود که هنوز در تلویزیون پس از 1357 دیده نشده بود ، فیلم خواهران غریب دو سرود کودکانه داشت که در آنها ، بازیگران کودک می رقصیدند و فیلم طراح رقصی داشت بسیار معروف : فرزانه کابلی .
نمایش عشق در آن سالها چیزی بود نکوهیده و قدغن . اما خواهران غریب فیلمی بود در ستایش عشق که مخاطب آن هم همه بودند نه فقط کودکان و نوجوانان .
و چه خوب که در آن سالها سریال خانه ی سبزی ساخته شد که باز هم برای بسیاری از ما یاد آن سریال جاودانه است . سریالی با بازی خسرو شکیبایی که اگر او در این سریال نبود ، مانند بسیاری دیگر از سریالهای پیش و پس از خود ، آن را فراموش می کردیم .
یادداشتی از کیومرث پوراحمد درباره ی خواهران غریب :
خسرو شکیبایی غیر قابل رقابت بود ، چه جلوی دوربین به عنوان بازیگر ، چه پشت دوربین به عنوان همکار و مشاور و دوست ، و چه در میان مردم به عنوان ستاره ای محبوب و دوست داشتنی ... دلِ خسرو به گستره ی دریا بود برای دوست داشتن و عشق ورزیدن به دیگران به همگان و مردم با آن بدرقه ی شورانگیز نشان دادند که این بی کرانگی را به خوبی دریافته بودند . و دلِ خسرو در عین حال بسیار کوچک و تنگ بود برای نامهربانی ها و دل گیری ها . او ، تاب کمترین بی مهری را ، از هیچ سو نداشت . بی مهری خودش نسبت به دیگران را ، یا نامهربانی دیگران را به خودش . در فیلم خواهران غریب ، خسرو و خانوم جان ( مادرم ) در صحنه هایی که مقید به گفت و گوی خیلی مشخصی نبودند می توانستند در چارچوب موضوع صحنه ، هر چه می خواهند بگویند و الحق که هر دو استاد بودند در بداهه گویی . صحنه ای که خانوم جان اصرار دارد به خانه ی خودش برود و خسرو اصرار دارد مادر بماند به نگهداری دخترش ، با هم بگومگو می کنند . جر و بحث و دعوا می کنند . صحنه را فیلم برداری کردیم . همین که کات دادم ، خسرو برافروخته ، به سرعت غیبش زد . چند دقیقه بعد رفتم سراغش . گوشه ی آشپزخانه مچاله در خود نشسته بود و گریه می کرد . حیرت کردم . کنجکاو بودم بدانم چه پیش آمده است . گفت : "نشنیدی چی گفتم ؟! به خانوم جان گفتم : مهربونی هات کو ؟ مهربونی هات کو؟" به خاطر جمله ای که فی البداهه در صحنه ای از فیلم به زبان آورده بود چنان خودش را شماتت کرده بود که فقط گریه می توانست آرامش کند !
و یادداشت بیژن بیرنگ کارگردان خانه ی سبز و سرزمین سبز :
رضا صباحی به عاطفه در خانه ی سبز که خودش نشانه ی همه ی سبزی های یک خانه بود ، گفت : "من عاشقترین ، بی پول ترین ، مُفلس ترین ، بی کَس ترین موجود کره ی زمینم که اگر تو نبودی قادر نبودم حتی لنگه ی جورابم را هم پیدا کنم !" یا می گفت : "دعوا می کنیم ولی قهر نمی کنیم !" یا "قهر که نیستی ؟! حرف می زنیم . " یا "رییس باش ولی ریاست نکن !" یا وقتی توموری از بدترین شکل به نام گلیوبلاستومولتی فور که حتی تلفظ آن را هم به درستی نمی دانست در مغزش داشت ، هنگامی که همه ی خانواده از مرگش بیمناک و خود را باخته بودند ، مرگ را به شوخی گرفت و به دلداری خانواده برخاست . ... رضا وقتی در "مسافر سبز" یار ِ سبز ِ بسیجی خود را که تکه ای از جنگ را در قلب خود داشت ، از دست داد ، در بلندای تهران ایستاد و فریاد کشید : "مسافر یعنی بغض ِ گره خورده !" همان فریادی که در کنار رود همیشه در جریان کارون به خاطر رزمنده ی دیگری در سرزمین سبز کشید که "مسافر یعنی بغضِ گره خورده !"
منبع : مجله فیلم شماره ی 382

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به یك اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امكان نداشت. مخصوصاً این كه پسر كوچكى در ردیف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین كلاس بود. همیشه لباس هاى كثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از این كه دیر به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى كه داخل یك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد یك دستبند كهنه كه چند نگینش افتاده بود و یك شیشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه كرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در كنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می كرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یكى از با هوش ترین بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به یك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یكسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود كه دبیرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترین معلمى هستید كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأكید كرده بود كه خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود كه پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه كمى طولانی تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج كنند. او توضیح داده بود كه پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كلیسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست كرد و علاوه بر آن، یك شیشه از همان عطرى كه تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این كه به من اعتماد كردید از شما متشكرم. به خاطر این كه باعث شدید من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر این كه به من نشان دادید كه می توانم تغییر كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می كنى. این تو بودى كه به من آموختى كه می توانم تغییر كنم. من قبل از آن روزى كه تو بیرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدریس كنم.
بد نیست بدانید كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم میآید
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم

ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآید
شعر از محمد سلمانی

از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده
آهی از سر رسیدن نكشیده و كشیده
غم سرگردونیامو با تو صادقانه گفتم
اسمی كه اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم
با تنم زخمی اگه بود بی رمق بود اگه پاهام
تازه تازه با تو گفتم اگه كهنه بود دردام
من سرگردون ساده تورو صادق می دونستم
این برام شكسته اما تورو عاشق می دونستم
تو تموم طول جاده كه افق برابرم بود
شوق تو راهتوشه من اسم تو همسفرم بود
من دلشیشه ای هر جا هر شكستن كه شكستم
زیر كوه ، بار غصّه هر نشستن كه نشستم
عشق تو از خاطرم برد كه نحیفم و پیاده
تورو فریاد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده
نیزه نمباد شرجی وسط دشت تابستون
تازیانه های رگبار توی چلّه زمستون
نتونستن،نتونستن جلوی منو بگیرن
از من خستة خسته شوق رفتنو بگیرن
حالا كه رسیدم اینجا پر قصّه براگفتن
پر نیاز تو برای آه شنیدن و شنفتن
تورو با خودم غریبه از خودم جدا می بینم
خودمو پر از ترانه تورو بیصدا می بینم
من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستم
این برام شکسته اما jتو رو عاشق میدونستم
اون همیشه با محبت برای من دیگه نیستی
نگو صادقی به عشقت آخه چشمات میگه نیستی
من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستم
این برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم
خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون
واسه گریه کردن ُ دیدن این دنیای زشت
مرسی که پا به ما دادی واسه سگ دو زدنُ
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت.jpg)
خدا جون ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما
تا اونا رو روبه هر مترسکی دراز کنیم
تا نذاریم زنجیرا توی سیاه چال بپوسن
تا بتونیم ماشه ی مسلسلا رو ناز کنیم
خیلی ممنون که یه جفت گوش روی کله های ماس
که با اون صدای بمب افکنا رو گوش بکنیم
گوش به فرمان خبرهای دروغ رادیو
عشق و آزادی و انسان رو فراموش بکنیم
آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
حیف می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی
خداجون مرسی از اینکه دلی تو سینه مونه
که می تونیم بذاریم بدزدنش با یه نگاه
می تونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم
می تونیم خیلی راحت به عشق بگیم یه اشتباه
خدا جون ممنون که مغزی توی کله مون داریم
که می تونه داغیه تیر خلاص رو حس کنه
می تونه سراغ دنیاهای ممنوعه بره
می توه مس رو طلا یا که طلا رو مس کنه
مرسی که زبون به ما دادی برای حرف زدن
تا از این همه مزخرف دنیا رو پر بکنیم
تا دهنبند اختراع بشه به لطف حرف حق
تا بتونیم با زبون از تو تشکر بکنیم
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما که آن سو نازنین غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل دلی گهواره عشقی که چندی بیش نیست شاید ، و از بازیچه بودن سخت بیزار است ، وای بر من که تو آن گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است

خسته ام

خسته از این یکنواختی کسل کننده
ازاین سکوت بی معنی
از تشویشهای نا مفهوم و بازیهای زندگانی
خسته از این شب سرد و بی پایان و تنها باریکه نوری که در لحظه های تنهاییم سوسو می زند
خسته از این شهر شلوغ و انسانهای مسخ شده اش چون ذراتی سردرگم در دریای نامردمی
و فراموش شده!
گرفتار در حلقه بی پایان روزمرگی
و زندگی مفهومیست فراموش شده
گم شده در راهروی پر پیچ و خم بیهودگی
و من
یک بیگانه
چون رهگذری نشسته به تماشا
و خسته از تلاشی نا فرجام در جستجوی معمای هستی
همچون محکومی نشسته به انتظار مرگ ، خسته از ضربه های بیرحم ثانیه ها اما ...
محکوم به زندگی!!
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم
که گویا قبل از هر فریادی لازم است
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت
عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف آنهاست .

تنهایی تمومه وجودمه
منو تنها بزارین
این تمومه بود و نبودمه
منو تنها بزارین
دارم مثل یه قصه میشم
غمگینترینه قصه هاست
دردام همیشه بی صداس
یه مرد بی ستاره
كه دلخوشی نداره

راهیم راهیه جایی كه پر از زمزمه باشه
اونجا خوشبختی یه دنیا
قد سهمه همه باشه
من اگر طلسم نبودم
واسه تو یه اسم نبودم
پای حرفات مینشستم
دل به پیغومت میبستم
توی تنگنای نفسهام
زخم دردی ریشه داره
كه تو هق هق غریبی
منو راهت نمیزاره
تنهایی تمومه وجودمه منو تنها بزارین...
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي
سهراب
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد
به یاد خسرو شکیبایی تک ستاره سینمای ایران
خسرو شکیبایی هم رفت . وقتی این خبرو شنیدم شوکه شدم . بغض گلومو گرفت چشام پر اشک شد. آخه من شکیبایی رو خیلی دوست داشتم . از بازیش لذت می بردم . نمیدونم چی بگم الان که دارم می نویسم یه کم مونده بزنم زیر گریه ..............

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلیای باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره
آلبوم رگبار اثری جاودانه از سیاوش قمیشی بعد از ماه ها انتظار
منتشر شد

از طریق سایت های زیر می تونید این آلبوم بسیار زیبا رو دانلود کنید
www.siavash-music.muslimblog.ir
www.siavash-ghomayshi.blogfa.com
دانلود این آلبوم فقط برای کسانی که دسترسی به نسخه اورجینال ندارند مجاز است

عجب ایدل عاشق، تو هم حوصله دار ی
تو این سینه نشستی، هزار تا گله داری
یه روز عاشق نوری، یه روزی سوت و کوری
یه روز مثل حبابی، یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی، همیشه بی حواصی

پر از حرفی و خاموش یه قصه و فراموش
پر از راز نگفته، یه کوله بار بر دوش
یه بی طافت خسته، به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی، سفر پای پیاده
به اندازه عشقی، پر از حرفای ساده
باسه روزای رفته سفر قصه خوبه
چراغ روشن راه قشنگی غروبه
تنهايي من
من يه ردپاي خشکيده رو خاک
با يه اسمي که نمونده خاطرم
تويه درياي پر از تلاطمي
نمي خوام از پيش تنهاييت برم
خورشيد گرم ميون دستا تو
روي پشت بوم فردامون بذار
صدتا سقف چوبي ام واسم کمه
با نگاهت روي تنهاييم ببار
منه زخمي شده خاک زمين
تو هجوم خالي خاطره هام
روز و شب تو فکر با تو بودنم

ديگه جز تنهايي چيزي نمي خوام
لحظه هام خالي و بي صدا شدن
حالا تنهايي من ماله منه
مه حسرت همه جا رو ميگيره
وقتي شب ستاره هاشو ميشکنه
آخرين لحظه از تو کم شدن
روز ميعاد تموم لحظه هاس
روز پيوستن شب به اسم تو
روز تکرار سکوت بي صداس
من يه ردپاي خشکيده رو خاک
با يه اسمي که نمونده خاطرم
تويه درياي پر از تلاطمي
نمي خوام از پيش تنهاييت برم
وحيد عرباني
رو تن زخمی جاده
کی غم رفتنو کاشته
کی تو غربت خیابون
قاب خورشید و شکسته
کی تو شهر عشق و رؤیا
شعر نفرین و نوشته
کی برای من تنها
کوه غم رو جا گذاشته

کی تو اوج قصه ها
من و بی صدا گذاشت
تو کوچ پرنده ها
کی تو خوابم پا گذاشت
برای قلبای خسته
بگین آسمون بباره
زیر پای پاک بارون
یه کسی گلی بکاره
تن زخمی زیر بارون
دیگه مرهمی نداره
میشه تن پوش خیابون
چون دیگه جایی نداره
جاده خالی حالا
من و رو تنش میکاره
رو تن زخمی جاده
کی دیگه پاشو میذاره




